صبح ، فنجان قهوه روی میز کنارش بخار می کند. ظهر ، نور از پنجره روی پشتی های قوی و محکم اش می افتد و برای چند دقیقه اتاق را به آرامشی وصف نشدنی دعوت می کند . عصر، دستی خسته از یک روز کاری اول پارچه اش را لمس می کند، انگار می خواهد از نرمی و راحتی اش مطمئن شود؛ سپس خودش را روی فریمن رها می کند و شب ، کتابی نیمه باز روی دسته اش مانده و صاحبش جایی میان خواندن صفحه بیست و هشتم تا سی و یکم خوابش برده است. بعد مهمانی ها نیز که هنوز ردی از عطر چای و خنده ی جمع در فضا مانده ، ال فریمن با وقار و استوار منتظر شروع روز بعدی است تا کسی دوباره با یک فنجان قهوه بیاید .
0